۱۳۹۷ دی ۹, یکشنبه

گذر زمان

گذر زمان جای پایش را بر چهره ها نیز می گذارد. .وقتی نقاب از چهره بر میکشی، موهای سپید که از سنگینی رنگ رها می شوند، گودی زیر چشمها، خطوط روی چهره، سنگینی، راه رفته را به چشم می کشند. راه طی شده ای که نمی توان بر آن دوباره گذر کرد. گذشته ای که باز نخواهد گشت. زخمهایی که شاید حتی گذر روزها آنها را بهبود نبخشند. آن زخمهایی که نه بر تن بل بر عمق وجود نشسته اند. آن زخم هایی که دیده نمی شوند. زندگی روزی آغاز می شود. روزی به پایان می رسد. و ما در یکی از این تجربه ها می فهمیم که نه آن آغاز چنان شعف آور است و نه این پایان چنون هول آور! قدم زدن در فاصله ی ایندو اما ! حدیث دیگری است!
عاطفه اقبال - 30 دسامبر 2018

۱۳۹۷ مهر ۲۵, چهارشنبه

مادرم، پروانه ی من!


مادر کبوتر نبود، پروانه بود. در آن شب سیاه از میان آتش پر کشید و رفت. آتشی که به جانش افتاده بود را در یک لحظه در نوردید و پرواز کرد. مادر پروانه بود. پروانه ای زیبا که با گستردن بالهایش بر بالای سر ما، آرامش مان میداد. پروانه ای که تک تک ما را از میان آتش های بی شمار به بهای سوختن بالهایش بیرون کشیده بود. با شجاعت و عشقی وصف ناپذیر.

مادر نفسم بود. جانم بود. زندگیم بود. با او از پس همه حوادث برمی آمدم. قدرتم را از او میگرفتم. در همه جا پشت و پناهم بود. و من بیش از سه ماه است که نیستم! تمام دنیایم در بستری خلاصه میشد که جانم بود. امروز بیش از هر روز دیگر نیستم! اینجا نیستم. هیچ کجا نیستم! مثل کودکی که دامن مادرش را در شلوغی و هیاهوی بازاری شلوغ گم کرده است، زار میزنم. قوی نیستم . دلم هم نمیخواهد در این درد قوی باشم. به انبوهی پیام تسلی نگاه نکرده ام . نمی توانم. نمی خواهم تسلی بیابم. پر از دردم. پر از فریادم. پر از خشمم. از دردی که در چهره اش دیدم. از ذره ذره آب شدنش در جلوی چشمانم و اینکه نتوانستم کاری کنم! از نفس آخرش! از ناتوانی ام در مقابل اینهمه درد و رنج... از اینکه نتوانستم. به وجودم آتش افتاده است از زمانی که بیمارش دیدم در بستری که هرگز از آن بلند نشد. و این آتش هنوز شعله ور است و تک تک سلولهایم را می سوزاند. نه! من قوی نیستم. نمیخواهم در این درد قوی باشم. میخواهم زار بزنم ..دردی که آرام شدنی نیست به جانم چنگ انداخته است. قلبم درد میکند. تمام بدنم گویی در آتش می سوزد. نفسم به سختی بالا می آید. گویی تمام آن دردها، اینک به جان من افتاده است. گویی دردهایش را تجربه می کنم. این دردها تمام حسی است که اینک برای من مانده است. در حوادث سخت زندگی همیشه بسیار قوی بوده ام و شانه هایم تکیه گاه دیگران. اما امروز دردی است که تا بحال تجربه نکرده بودم. در این سه ماه دلم میخواست دستهایم را دور او گره بزنم و نگذارم درد بکشد. نگذارم برود. بارها با تمام وجودم آرزو کرده ام که بجای او در بستر درد بکشم. اما مادرم در میان رنج هایش رفت. در یک لحظه. در شبی که به او قول دادم، به خانه باز خواهد گشت. در شبی که از او قول گرفتم، بماند. در شبی که با تمام وجود در آغوش فشردمش. در شبی که دستهایش را با تمام ضعفی که داشت سعی کرد به دور من حلقه زند و برای آخرین بار در آغوشم بگیرد. میدانست که در رفتنش طاقت نخواهم داشت. بارها به او گفته بودم. اما با تمام تلاش طاقت فرسایی که از او برای ماندن، بخاطر فرزندانش را شاهد بودم، نتوانست و رفت. من شاهد نبرد لحظه به لحظه اش با مرگ بودم. هنوز لحظه های آخر در آن شب شومی که هرگز سحر نشد در ذهنم مرور می شود. لحظه هایی که خواب و قرار را از من گرفته است. از من نپرسید خوبم؟ نه خوب نیستم. به من تسلی ندهید. چون تسلی یافتنی نیستم. شاید نه امروز . شاید باید زمان بگذرد. شاید ...اما می دانم که دیدن این لحظات مرا تا همیشه تغییر داده است.

- شب گذشته بعد از هق هق های طولانی نشستم، قلم مو به دست گرفتم و سعی کردم او را آنچنان که در لحظات آخر دیدم به تصویر بکشم. قلم مویم ناتوان بود. من ناتوان بودم، اما پروانه خود بر دامن سپید تابلو نشست. پروانه ی من از میان آتشی که یک عمر به جانش افتاده بود، در سیاهی خونین شب پر کشید و رفت! این چنین بود که همه چیز در آن شب به پایان رسید! و من هنوز در میانه آن شب بجا مانده ام!

عاطفه اقبال - ۱۸ اکتبر ۲۰۱۸

لینک در فیسبوک