۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

جنایت دی ماه

در تاریخ ایران، قاتلان بیرحم و مخوفی بوده اند که با هر قدمشان، ویرانی‌ و خون بجا گذاشته اند. از چنگیزخان مغول و فرزندش هلاکو، تیمور لنگ، اسکندر مقدونی تا عثمانی‌ها و خلفای راشدین عرب.
جنایتی که در دی‌ ماه امسال رخ داد، در ذهن‌ها یادآور همان یورش‌ها و همان قتل‌عام‌ هاست، کشتاری عمومی که چیزی جز پیکرهای بی‌جان، پیچیده در کاورهای سیاه، و سوگ جانکاه خانواده‌ها بر جای نگذاشت. تا این لحظه هستند بسیاری که عزیزانشان را نیافته‌اند. می‌گویند هنوز با تریلی، جسد می‌آورند و خالی می‌کنند، انگار نه انگار که هر کدام از این پیکرها، جگر گوشه ی کسی بوده ‌اند.
کارنامه‌ی جمهوری اسلامی، از دهه‌ی شصت و کشتارهای آن، بویژه قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، تردیدی در جنایتکاری این رژیم باقی نگذاشته بود. اما گویی این نظام هر بار قادر است به سطحی بالاتر از خشونت و جنایت صعود کند. به ابعادی که حتی تصورش نیز در ذهن ما نمی‌گنجد.
در دهه‌ی شصت، از پیر و جوان نگذشتند؛ از مادران باردار تا کودکانی که از پشت نیمکت‌های مدرسه ربوده و اعدام کردند. هدفشان ریشه کن کردن نسلی بود که هیچ سنخیتی با جمهوری اسلامی نداشت و تمام‌ قد علیه آن برخاسته بود. قتل‌عام بزرگ زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ نیز با همین هدف انجام شد. می‌خواستند صورت مسئله را یکبار برای همیشه پاک کنند.
اما آن جان‌های پاکی که در جای ‌جای این سرزمین خونین آرمیدند یا بصورت جمعی در خاوران به خاک سپرده شدند، نه خاموش شدند و نه فراموش! از خون‌هایی که در این سرزمین جاری شد، جوانه ‌هایی سر از خاک برآوردند تا بهار این سرزمین را در سخت ترین زمستانش نوید دهند.
امروز با نسلی روبرو هستیم که پس از آن دهه متولد شده. اما در گذشته‌ی هر کدامشان، پدربزرگ، مادربزرگ، عمو، خاله، دایی یا عمه‌ای از نسل پرشور و آزادیخواه دهه شصت وجود دارد. از همین روست که همیشه گفته ام و باز تکرار میکنم که نسل هایی که در دهه های بعد در مقاطع مختلف بپا خاسته اند، هرچند شیوه و مطالباتشان بنا به شرایط زمانی، متفاوت است، اما ریشه در همان خون‌ها دارند. و با همه تفاوت ها، ما در یک خواست اساسی به هم پیوند خورده ایم : آزادی... آزادی...آزادی
این روزها با دیدن فیلم‌ها و عکس‌هایی که از ایران می‌رسد، دگرگون می‌شوم. هر بار با خود می‌گویم، نباید ببینم، اما می‌بینم. برای اینکه فراموش نکنم با بچه‌های مردم چه کردند؛ زخمی ها را از بیمارستان بیرون کشیدند و در میان اجساد انداختند. در کانتینر را بستند تا ذره‌ ذره جان بدهند. فراموش نکنم کفش‌هایی که بر زمین ماندند، همچون صحنه‌های اعدام دهه‌ی شصت، یادآور اتاق‌های گاز هیتلر شدند. فراموش نکنم که باز هم به مادر باردار و جنین در شکمش گلوله زدند. فراموش نکنم که از کودکانمان هم نگذشتند. فراموش نکنم مادران و پدرانی که ناچار شدند مثل آن دهه ی خونین، فرزندانشان را حیاط خانه دفن کنند. مادر و پدرانی که با شنیدن خبر فرزندان سکته کردند و یا در غم فراوان دست به خودکشی زدند.
چندی پیش ویدیویی می‌دیدم: شیری پس از شکار آهویی متوجه می‌شود، آهو باردار است. شکار را آرام بر زمین می‌گذارد، رویش را برمی‌گرداند و اجازه می‌دهد برود. این‌ها حتی از وحشی ترین حیوانات هم فراتر رفته‌اند. نامشان را جانور هم نمی‌توان گذاشت. موجوداتی بربر و بی‌هویت‌ که از قرون وسطی به دل دنیای امروز پرتاب شده‌اند تا زندگی را ویران کنند.
آری، نگاه کردم تا جایی که نفس کشیدنم دشوار شد. نفس کشیدن در چنین جهانی سخت است. اما برای آن زندگی ‌ای که مردم و تک ‌تک ما سزاوارش هستیم، چاره‌ای جز ایستادن رو‌در‌روی چنین هیولایی نداریم.
دوستانی که از آن کشتار بازگشته‌اند، گاه می‌نویسند که از زنده‌ ماندنشان شرمنده‌ اند. من این حالت را در بازگشت از زندان اوین و کابوسهای شبانه ی اعدام بیش از سیصد نفر در هر شب تجربه کرده ام.
به آنها میگویم : از زنده‌بودنتان شرم نکنید. آن‌ها هستند که باید از شلیک به این جان های عاشق شرم کنند. خوشا که زنده ماندید تا روایتگر آنچه گذشت، باشید. شاید روزی، از ورای این همه خون، دست در دست هم، از این همه درد عبور کنیم و به سوی زندگی و آزادی گام برداریم.

عاطفه اقبال – ۷ بهمن ماه ۱۴۰۴

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر