برای من شخص رضا پهلوی مهم نیست. همانطور که فکر میکنم خمینی هم بعنوان فرد،به تنهایی تهدید نبود. خطر اصلی همیشه دستگاهی است که حول این چهره ها ساخته میشود تا سوار بر یک شخص، قدرت را در دست بگیرد. نه خمینی می توانست بدون دستگاه عریض و طویل آخوندها حکومت را تصاحب کند، و نه رضا پهلوی بدون ساختاری که امروز او را احاطه کرده، قادر است به قدرت برسد و آنرا اداره کند.
در سیاست، اطرافیان از خود فرد مهم ترند. شبکه ای که امروز پیرامون رضا پهلوی شکل گرفته، عمدتا متشکل از نفرات و مشاورانی است که از دل جمهوری اسلامی بیرون آمده اند و سابقه حکومتی شان پنهان نیست. به همین دلیل هم من علم کردن رضا پهلوی در برابر خیزش های مردمی که در هر مقطع تکرار میشود، را یک طرح حساب شده از سوی دستگاه فکر جمهوری اسلامی میدانم تا تمرکز را از سیستم به شخص منحرف کند، با هدف ایجاد تفرقه و فرسوده و بی اعتماد کردن نیروی اجتماعی.
اطرافیان رضا پهلوی مثل امیر اعتمادی و دیگران نیز، دقیقا با همین نگاه، روی او سرمایه گذاری کرده اند. آنها میخواهند از او بعنوان " پله" استفاده کنند. حذف بعدی او در ایران، یکی از گزینه های محتمل همین جریان هاست که خود بخشی از رژیم جمهوری اسلامی بوده اند. در واقع بخشی از رژیم می کوشد اعتراضات مردم را به رضا پهلوی پیوند بزند تا بتواند در فرصت مناسب، آنرا به سرقت ببرد.
اما از طرف دیگر در شرایط فعلی، غرب که از سرنگونی کنترل نشده هراس دارد، رضا پهلوی را به یک "پروژه" تبدیل کرده تا بعد از سرنگونی، با یک رهبری مستقل و مردمی غافلگیر نشود و بتواند دوران پسا جمهوری اسلامی را مهندسی کند. این پروژه کم ریسک تر نسبت به یک رهبری واقعی است که از دل خیابان بیرون آمده باشد. اما واقعیت این است که در دنیای واقعی، رهبری نه با اعلامیه و پیام ویدئویی بلکه با هزینه دادن ساخته میشود.
نکتهای که معمولاً نادیده گرفته میشود خودِ رضا پهلوی است. اگر به حرفهای خودش گوش بدهیم، تصویر کاملاً متفاوتی میبینیم. او بارها گفته که من و بچههایم اینجا بزرگ شدهایم. بارها گفته حاضر نیست آزادی خودش را فدای آزادی مردم کند. این حرفها را اتفاقاً صادقانه زده است. اما امروز دارد حرفهایی میزند که سالها خلافش را گفته، وعدهی بازگشت به ایران، نقش رهبری، ادبیاتی که به او نمیخورد. این تغییر ناگهانی از روی میل نیست، از روی فشار است. به باور من، رضا پهلوی برای بازی کردن نقش رهبر از سوی غرب زیر فشار قرار دارد. با توجه به اینکه براحتی می توانند سرمایه های خانواده پهلوی را بلوکه کنند و خودش را معامله کنند، او ناچار شده علیرغم میل شخصی اش به این بازی تن بدهد.
وقتی عکس ها و ویدئوهای چند سال اخیر رضا پهلوی را کنار هم می گذاریم، فرسودگی و سپید شدن یکباره موهایش به چشم می زند. رضا پهلوی که اینروزها می بینیم، دیگر همان فرد سالهای پیش نیست. پیامهایش اغلب آشفته اند و خودش حالتی بهم ریخته دارد. این نتیجه فشار برای اجرای یک نقش است. نقشی که نه برایش ساخته شده و نه خودش آنرا میخواهد. می بینیم که بناچار از " بازگشت قریب الوقوع به ایران" سخن میگوید، در حالیکه بارها عدم تمایلش را به اینکار اعلام کرده بود. رضا پهلوی امروز بیش از هر چیز، در موقعیت یک مهره قرار گرفته، مهره ای که باید بازی کند چون گزینه دیگری ندارد. اگر انتخاب دست خودش باشد هرگز مایل به دست کشیدن از زندگی لاچکری و تعطیلات مداومش در خارج از کشور و بازگشت به ایران نیست.
تجربه های تاریخی نشان میدهد که در شرایط بحران، همیشه یک چهره نمادین به صحنه آورده میشود تا فشارهای اجتماعی و سیاسی را روی او تخلیه کنند و در نهایت از صحنه حذف میشود. سرنوشت بی نظیر بوتو در پاکستان نمونه روشنی از این مسئله است. امروز هر کسی را برای جایگزینی خامنه ای وارد ایران کنند، نه برای حکومت کردن بلکه برای قربانی شدن آورده اند. هر فردی که در شرایط فعلی و بلافاصله پس از خامنه ای، بعنوان رهبر از خارج وارد ایران شود، سرنوشتی بهتر از او نخواهد داشت. رضا پهلوی نیز به نظر من، این واقعیت را بخوبی می داند. با این نگاه، او نه یک استثنا بلکه نمونه ای کلاسیک از همین الگوها است. نمونه ها کم نیستند: احمد چلبی در عراق، حامد کرزای در افغانستان و ....
در تجربه های دوران گذر، همیشه یک الگوی تکرار شونده وجود دارد: دولت های خارجی در شرایط فروپاشی حکومت ها، ترجیح می دهند که روی چهره هایی کار کنند که در خارج از کشور، قابل کنترل و فاقد پایگاه اجتماعی مستقل باشند.
برای همین مسئله اصلی نه رضا پهلوی است و نه هر فرد دیگری، پرسش واقعی این نیست که " چه کسی بعد از خامنه ای". بلکه این است که، چه ساختاری قرار است جایگزین شود و با چه تضمینی که باز تولید استبداد نباشد.
این نکته را هم تاکید میکنم : من با جنگ مخالفم، اما با هرگونه حذف خامنه ای، سردمداران سرکوب و مراکز قدرت آنها موافقم و از آن استقبال میکنم. به باور من، مردمی که جان برکف در صحنه ایستاده و همچنان مبارزه می کنند، به این نوع حمایت نیاز دارند. در انقلاب 57 نیز تا زمانی که ارتش، زیر فشار غرب، اعلام بیطرفی نکرده بود، سرنگونی محقق نشد.
در نهایت اینکه : جنبش مردم نه به منجی نیاز دارد و نه به پروژههای آماده. آزادی با چهرهها ساخته نمیشود. هر مسیری که اعتراض را به یک فرد گره بزند، آن را قابل مهندسی و قابل سرقت میکند و دیر یا زود به بازتولید همان استبداد میرسد. تاریخ این را بارها ثابت کرده است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر