۱۳۹۱ مهر ۱۶, یکشنبه

دایی عبدالله

دلم گرفته است! لحظاتی قبل خبر درگذشت دایی عزیزی را شنیدم که حدود 35 سال ندیده بودمش... دایی عبدالله ...فقط یکبار سال گذشته توانستم تلفنی در بیمارستان با او حرف بزنم..... مدتها بود که فراموشی با او همراه شده بود.... اما مرا از پشت تلفن شناخت و گفت : مگر می شود شماها را فراموش کرد!! با شنیدن صدایش بغض راه گلویم را بست... چه راحت از دست دادیم عزیزانمان را..... دایی بزرگم بود.... دایی کوچکتری نیز چند سال قبل رفته بود....خاله هایم نیز یکی بعد از دیگری در این سالهای غربت رفته بودند بدون اینکه توانسته باشیم آنها را ببینیم.... عمه هایم نیز ..... بسیاری دیگر نیز از این فامیل بزرگ....پدر در حسرت دیدن فامیل بزرگش از دنیا رفت. مادر همچنان در حسرت دیدار کسانی است که از جور زمانه باز مانده اند... سی و چهار سال پیش انقلابی ایران را دگرگون کرد.... همه چیز بسرعت گذشت... چشممان را که باز کردیم همه چیز را رها کرده و بدنبال رنجها و دردهای بیشمار رخت سفر بربسته و در اروپا بودیم. در کوچه هایی که هیچ شباهتی به کوچه های خاطراتمان نداشت! بدون ریشه... در هراس و تنهایی و غربت.... ریشه هایمان را در سرزمینی غریب کاشتیم... ولی بارور نشدیم.... دور از همه... از عزیزانی که یادشان به اندازه تمامی خاطراتمان بود... برای مادر و پدر از همه سختتر بود... ما آنها را داشتیم که مثل کوه پشتمان ایستاده بودند... آنها، اما! خانواده ی بزرگشان را در سرزمینی که دیگر امن نبود بجا گذاشته بودند.. خواهران و برادرانشان یکی یکی رفتند.. در غربت گریستند. در غمی غریب... ما در اینجا غریب بودیم و دیگرانی در وطنشان غریب...تنهایی غم آلود یک هجرت بزرگ... از وطنی که وحشیان انسان نما در بدر بدنبالت میگردند تا طناب دار را به گردنت محکم کنند. ... آری امشب دایی رفت... در فراموشی سالهایی که شاید نمیخواست دیگر به یاد بیاورد...دایی مهربان بود. چهره اش هنوز بیادم است. و نجابتش... دلم میخواست یکبار دیگر در آغوشش میگرفتم. 

کاش می توانستم در کنار خانواده اش در ایران تسلی گری باشم. کاش می توانستند در کنارم تسلی گرم باشند. کاش این رژیم نبود. کاش ایران دگرگون شده بود. کاش میشد همه در کنار هم باشیم. کاش میشد یکدیگر را در ایرانی آزاد تسلی دهیم. کاش...!
عاطفه اقبال 17 مهر 91

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر