۱۴۰۴ دی ۲۷, شنبه

فراتر از کابوس

سرنوشتی که برای ما رقم زدند، تلخ بود. سرنوشت نسلی به تاراج رفته که با رویای آزادی زیست و هرگز از آن بهره ای نبرد. ما ایستادیم، باشکوه. مقاوتمان مثال زدنی بود. بر زمین افتادیم، اما از " نه " بزرگمان به دیکتاتوری و استبداد کوتاه نیامدیم. ما زندگی نکردیم. بودن همیشگی در صحنه نبرد ما را فرسوده کرد.
نسل در نسل فدا شدیم. نه یک نسل نه دو نسل. فقط برای اینکه دولت های خارجی همواره با رژیم های حاکم مماشات کردند، و هر خیزش و انقلابی را به یغما بردند.
برای خریدهای ضروری به فروشگاه رفتم. مدتها است که دست و دلم به بیرون رفتن نمی رود، حتی به یک زندگی معمولی. به هر جایی چنگ میزنم تا نشانی از مردم ایران داشته باشم. از امید، از ایستادگی و از روزی که رقص و شادی این جوانان را در خیابانهای کشورم ببینم.
این روزها مدام به خودم می گویم، قوی باش. به دیگران امید میدهم و دروغی کوچک به خودم تزریق میکنم: "من قوی هستم" و "این غم بزرگ را تاب می آورم". اما مگر می شود؟ مگر میشود این همه پیکر بخاک افتاده را دید و فرو نریخت؟
در فروشگاه ناگهان متوجه شدم که دور خودم می چرخم، نمیدانم چه میخواهم بخرم و یا اصلا در جستجوی چه چیزی هستم. ذهنم بی وقفه به خیابانهای تهران پر می کشید. بغض گلویم را می فشرد. اشکهایم را به زحمت نگه داشتم تا کسی نپرسد چه شده؟ می فهمیدم در چهره ام حالتی نشسته که دیگران را به نگاه کردن وا می دارد.
در ماشین که نشستم، بغضم ترکید و زار زدم برای آنها که رفتند. برای خانواده هایی که در سوگ نشسته اند. با خود فکر کردم، آیا دوستانی که از ایران در فیسبوک بودند، باز خواهند گشت؟ دوباره از امید و آرزوهایشان خواهند نوشت؟ آیا باز میتوانیم اتصال به ایران را از میان کلمات آنها حس کنیم؟
سرنوشت آنها که جان بدر برده اند، چه خواهد شد؟ با آنچه دیده اند، چگونه زندگی خواهند کرد؟ این چه سرکوب دهشتناکی است که حتی نفس ما را، که دوریم، در سینه هایمان حبس کرده است؟ این چه خیانتی است به مردم ایران با وعده های دروغین " کمک در راه است" ؟ این چه تاریخی است که تاب اینهمه خون را دارد؟
خودم را دوباره در دهه سیاه شصت می یابم، اما اینبار با کشتاری گسترده تر، با قتل عامی خونین تر در خیابانها. روایت ها آنقدر دردناک اند که واژه کم می آورد.
همیشه از یقین روشنم به فردا گفته ام، اما امروز این یقین را نه برای فردا، که برای همین امروز می خواهم، برای همین لحظه تا حتی یک جان دیگر بر خاک نیفتد. امروز، همان فرداهایی است که روزی امید داشتیم تغییر کند. آزادی برای همین امروز میخواهم، فردا خیلی دیر است.
صادقانه بگویم. این نوشته را نه برای خوانده شدن که برای زنده ماندن می نویسم. چون آنچه می گذرد، فراتر از طاقت من است، فکر میکنم، فراتر از طاقت هر انسان دردمند نیز. کلماتم روشنفکرانه و بی درد نیستند، از دل زخمی عمیق بیرون می آیند. زخمی که زندگی اش کرده ام.
از آنچه اینروزها می گذرد، خسته ام، نه خستگی جسمی بلکه خستگی که بر جانم نشسته است. خستگی سالها وحشت، از دست دادن و تماشای مرگ.
نه از مبارزه، بلکه از خالی بودن دستهایم. از نبردی که پرچمش را بر جان های ما برافراشته اند. از اینکه اینجا هستم و آنجا نیستم. اینجا گویی بر آتش نشسته ام و می سوزم، بی آنکه کاری از دستم بربیاید. خسته ام، خسته از بیداد. گویی گلوله ای از راه دور قلب مرا نیز زخمی کرده است.
این کابوس نیست فراتر از کابوس است.
عاطفه اقبال - 27 دی 1404

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر