۱۳۹۷ خرداد ۲۰, یکشنبه

چگونه از بمباران مقر منصوری جان سالم بدر بردیم



اندکی بعد از نوروز سال ۱۳۶۵، من به همراه بچه های بخش نشریه مجاهد از فرانسه به عراق منتقل شدیم. نشریه برای جا به جایی کامل موقتا تعطیل شده بود و برای همین من و تعدادی دیگر را برای گذراندن یک دوره آموزشی به مقر منصوری در منطقه مرزی کنار روستای کهریزه در کردستان فرستادند. با ورود به منصوری با فضایی کاملا متفاوت از ستاد تبلیغات در حومه شمالی پاریس مواجه شدیم. تیپ من و سیمین که با هم بودیم، کاملا با زنان مقر منصوری فرق میکرد. ما با خود چمدان کوچکی داشتیم که لباسها و وسایلمان در آن بود. روپوش بالای زانو و شلوارشهری پوشیده بودیم. بچه های منصوری با گوشه و کنایه و خنده به ما حالی میکردند که نازدردانه، خارج کشوری و غرق در سیستم بورژوازی هستیم! هاجر ( کبری طهماسبی ) که مسئول دفتر عادل (محمد سادات دربندی) بود، ما را تحویل گرفت. هاجر از هم بندی های من در زندان قزل حصار بود. دختری آرام با چهره ای مهربان و پرتلاش. با خوشحالی از دیدار دوباره، در آغوش هم فرو رفتیم. او ما را به دفتر عادل برد. کاک عادل از اعضای قدیمی مجاهدین را برای اولین بار بود که می دیدم. معاونش کاک حسین اصفهانی (علی اصغر قدیری ) نیز حضور داشت. هر دو بسیار صمیمی و دوست داشتنی بودند. ما را خیلی خوب تحویل گرفتند. ما از پاریس که برای آنها محل مسعود بود، آمده بودیم و بخصوص از بخش نشریه که برایشان برخلاف بچه های پایین تر، اهمیت ویژه ای داشت. با ورود به منصوری برای آداپته شدن با شرایط آنجا ناچار شدیم از آن لباس شهری بیرون بیاییم و لباسهایی با پارچه ای گونی مانند که ضخیم و زمخت بود و تا نزدیک پا می رسید به همراه شلوار کردی و روسری هایی که دنباله اش تا شلوار آویزان بود، استفاده کنیم. برای من پوشیدن چنین لباسی بخصوص در گرمای طاقت فرسای آنجا، آزاردهنده بود. از طرفی بنا به انقلاب ضد بورژوازی* ناچار شدیم، لباسهای اضافه و چمدان ها را تصفیه انقلابی کنیم و تحویل بدهیم!

یکی از فعالیت هایی که من بسیار دوست داشتم، رفتن به روستاهای اطراف و حرف زدن و کمک کردن به روستائیان کورد بود. عصرها و آخر هفته ها که کار آموزشی تعطیل میشد، به صورت تیم های چند نفره می رفتیم، اگر کاری داشتند کمکشان می کردیم. پزشک قرارگاه نیز می آمد و به نیازهای پزشکی شان می رسید. مردم محلی با ما بسیار صمیمی بودند. در خانه هایشان همیشه برویمان باز بود. اسم پیشمرگه مجاهد برایشان از احترام بالایی برخورد بود. اولین بار در یک تیم سه نفره، من و سیمین و یک برادر از بچه های قدیمی قرارگاه ... به یک خانه رفتیم. برایمان چای آوردند. در استکان های کوچک . تا چای را سر کشیدم و بر زمین گذاشتم. بلافاصله آنرا پر کردند. برادر همراهمان گفته بود که نخوردن چای در اینجا بی احترامی محسوب میشود. برای همین چای دوم را نیز سر کشیدم. ولی بلافاصله چای سوم هم آمد. با نگاهی مستاصل به برادر همراه که میخندید، نگاه کردم. با نگاهی شطنت آمیز گفت : اگر میخواهید دیگر برایتان چای نیاورند، باید لیوان را برگردان بگذارید. بعد از سر کشیدن چای سوم، آنرا برگردان به زمین گذاشتم و نفسی به راحتی کشیدم. آن روزهای زیبا با مردم فقیر و مهربان منطقه را هرگز فراموش نخواهم کرد.

کم کم با بچه هایی که اکثرا از داخل کشور مستقیم به قرارگاه منصوری آمده و نظامی بودند، صمیمی شده بودیم. از وقتی فهمیدند من هم زندانی سیاسی بوده ام دیگر به ما خارج کشوری نمی گفتند. بچه هایی صمیمی و پرتلاش که تمامی زندگی و خاطراتشان را برای مبارزه پشت سر رها کرده و به این دیار دور آمده بودند. هیچ چشم داشتی نداشتند. فقط می خواستند مبارزه کنند. فقط می خواستند برای مردمشان آزادی به ارمغان بیاورند. بسیاری از آنها بعدها در نبردهای متعدد با رشادت بر خاک افتادند. یادشان هنوز قلبم را می فشارد.

مدت زیادی از بودنمان در منصوری نمیگذشت که یکروز از بلندگو اعلام شد به سالن بزرگ منصوری برویم. عصر روز ۱۷خرداد بود. به سالن که رسیدیم، رادیو مجاهد روشن بود. مسعود کلانی گوینده رادیو با شور و هیجان مرتبا از رادیو مجاهد اعلام میکرد : "هموطنان توجه کنید. هموطنان توجه کنید. هم اکنون خبری فوری به اطلاعتان خواهیم رساند". ما را شور و هیجان فرا گرفته بود. مثل همیشه در چنین شرایطی، فکر میکردیم که مسئله سرنگونی رژیم در ایران مطرح است. بی صبرانه منتظر خبر بودیم. بالاخره رادیو مجاهد اعلام کرد، مسعود رجوی به جوار خاک میهن آمده تا آتشها برافروزد در کوهستانها...سالن یکپارچه کف زدن و شادی شد. همه خوشحال بودیم که مسعود هم به ما پیوسته است. فریاد شادی بچه ها با آخرین افطار ماه رمضان آن سال درهم آمیخت. هنوز نمیدانستیم که خمینی در ازای این خبر در صدد ریختن زهرش میباشد.
درست یک هفته بعد، روز شنبه ۲۴ خرداد. ساعت ۵ صبح، مثل همیشه بیدار و ساعت ۵ و نیم برای اجرای صبحگاه در محوطه باز قرارگاه به صف شدیم. طنین سرودمان آسمان را به لرزه می انداخت. آنروز صبحگاه چند دقیقه زودتر تمام شد. و من برای رفتن به دستشویی به داخل ساختمان رفتم. چند لحظه ای نگذشت که ناگهان ساختمان با صدایی مهیب لرزید و همه وسایلی که روی دیوارها بود به وسط اطاق پرتاب شد. بلافاصله به محوطه بیرون دویدم. از داخل هلیکوپتری که از پایین حرکت میکرد، محوطه را به رگبار بسته بودند. بچه ها در گوشه دیوار سنگر گرفته و مرا صدا زدند. خودم را زیر رگبارهای بی امان به پناه دیوار رساندم. همه چیز گویا در چند لحظه صورت گرفت. صدای پدافندهای مقر که برخاست. هلیکوپتر ناپدید شد. از پناه دیوار بیرون آمدیم. جز چند زخمی سبک، همه بچه ها سالم بودند. یادم هست که انسیه ترکش خورده بود. به داخل ساختمان که جنگ زده می نمود، رفتیم. کاک عادل و کاک حسین هم آمدند. همه غافلگیر شده بودند. اما بلافاصله سازماندهی برای بازگرداندن وضعیت به حالت عادی صورت گرفت. بچه ها با روحیه ای قوی به کار پرداختند. جالب بود که من ترس را در هیچ نگاهی نمی دیدم. هیچ کس نیامده بود که بترسد و جا بزند. همه جان بر کف آمده بودند با یکی از پلیدترین حکومت های دوران بجنگند. کاک عادل مرتب کردن پرونده ها و گزارشاتی که در محل کارش به زمین پرتاب شده بودند را به مثابه نفرات خودی به من و سیمین سپرد و در مورد محرمانه بودن آنها سفارش کرد. همه بچه ها در تلاش برای راه اندازی دوباره قرارگاه بودند. همین که کسی کشته نشده بود برایمان بهترین خبر بود. فقط فهمیدیم قاطری در روستای کناری بر اثر انفجار بمب کشته شده.

بلافاصله در یک نشست جمعی توضیح داده شد که در این بمباران بمب های خوشه ای بکار گرفته شده که وقتی منفجر میشه بمب های کوچکترتاخیری به اطراف خود پرتاب میکنه که در صورت دست زدن و یا با تاخیر منفجر میشود. همان روز ” ایرج بهی ” یکی از پیشمرگه های مجاهد در انفجار یکی از این بمب های کوچک در حین دستکاری کشته شد. این خبر همه بچه ها را بهم ریخت. در آن شرایط ما گویا جانی در یک بدن بودیم. قرارگاه دیگرامن نبود. چندین روز متوالی به ارتفاعات اطراف می رفتیم تا متخصصین عراقی برای انفجار مصنوعی بمب هایی که در گوشه و کنار افتاده بود، اقدام کنند. گوشهایمان را می گرفتیم ولی صدای انفجارها مهیب بود.

براستی گویا معجزه ای اتفاق افتاده بود. در حین بمباران و شلیک گلوله از نزدیک، هیچ کس کشته نشده بود. عجیب بود که بتوان از آن بمباران جان سالم بدر برد. بیخود نبود که جمهوری اسلامی از همان ابتدا با اطمینان کامل در اطلاعیه هایی که از قبل تنظیم کرده بود مرتبا خبر قتل عام تمامی ساکنان مقر منصوری را میداد و می نوشت که قرارگاه مجاهدین را با خاک یکسان کرده است. بیشک اگر چند لحظه زودتر آمده بودند تعداد کشته ها در صف های منظم بسیار بالا می رفت. معلوم شد که با شناسایی قبلی از ساعت صبحگاه، در آن ساعت روز اقدام به بمباران کرده اند. فقط چند لحظه اشتباه محاسبه داشتند. با فقط چند لحظه، ما از مرگ رهیده بودیم. با فقط چند لحظه، من امروز اینجایم و می نویسم. حدس ها و خبرهای مختلف در میان بچه ها می چرخید. میگفتند، خلبانان قصدا بمب ها را به اطراف قرارگاه ریخته اند. یا اینکه بمب ها قدیمی بوده و برای همین بلافاصله منفجر نشده است. و ما علامتی از خدا در این همه می دیدیم. خدا آمده بود پشت مسعود. پشت ما... بعدها وقتی که به اینجا آمدم و پدر و مادر نامه هایی که بعد ازبمباران برایشان نوشته بودم، را به من دادند. برایم خواندن این نامه حالتی غریب داشت. اعتقاد و یقینی بس عمیق در تک تک کلماتم خوابیده بود. باور به معجزه ای که بوقوع پیوسته بود. سخره گرفتن مرگ که از بیخ گوشمان عبور کرده بود. هنوز وقتی این نامه را می خوانم برای باورهایم صادقانه و معصومانه مان بغض میکنم. 



ستاد تبلیغات بعد از چند روز ما را فرا خواند و ما به بغداد بازگشتیم. در آنجا ویدئوهای رفتن مسعود به مکان های مذهبی و تقدیم دفتر خونین شهدا را دیدیم. وقتی مسعود با آن احساسات میگفت: ” یا امام حسین به تو پناهنده شده ایم و نه به هیچ کس دیگر“. ما اشک می ریختیم. همه اینها برای ما معنایی بزرگ داشت. به همراه مسعود رفته بودیم دم مرز ایران و میدانستیم که خالصانه رفته ایم با رژیم جمهوری اسلامی بجنگیم و اگر لازم باشد بدون هیچ پشیمانی جان بدهیم. ما فرصت طلبانی نبودیم که برای پیروزی همراه مسعود شده باشیم. حاضر بودیم او را در شکست هایش نیز همراهی کنیم. اما نه در دروغ هایش! افسوس که مسعود اینرا نفهمید و ما را فدایی های بی چون و چرای خودش تلقی کرد و ندید که ما نه برای یک فرد که برای یک آرمان رفته بودیم. به محض بازگشت به بغداد، من یک نامه بلند انتقادی در رابطه با شرایط قرارگاه منصوری برای قاسم ( محمد علی جابرزاده) که مسئول آنزمان ستاد تبلیغات بود، نوشتم. با تاکید اینکه می خواهم نامه به دست مسعود برسد. در آن نامه، شیوه لباس پوشیدن و روابط قرارگاه منصوری به بهانه انقلاب ضد بورژوازی را زیر علامت سئوال بردم . نامه ی من پاسخ مثبتی گرفت و نشست های متعددی در این رابطه آغاز شد که سرآغاز تحولاتی دیگر بود. این تحولات و همچنین انقلاب ضد بورژوازی را بصورت جداگانه منتشر خواهم کرد.

عاطفه اقبال - ۱۸ خرداد سال ۱۳۹۷
  • مثلا به عنوان یک نمونه در منصوری دستمال کاغذی به مثابه نماد بورژوازی ممنوع شده بود. باید اشاره کنم که در امتداد انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین که با طلاق و ازدواج مسعود رجوی با مریم قجرعضدانلو آغاز شد، در ستادهای مختلف سازمان انقلاب ضد بورژوازی براه افتاد، که بصورت جداگانه آنرا منتشر خواهم کرد.
  • از زمان تصمیم رفتن به عراق و تا بعد از بمباران، حوادث زیادی اتفاق افتاد که من در این نوشته نیاورده ام و هر کدام بخشی جداگانه می باشد.
  • نوشته ها و نامه های من بر پایه اعتقادات مذهبی - مجاهدی آن زمان من میباشد. برای همین آنها را بدون هیچ کم و کسری آورده ام.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر